Friday, August 31, 2007
Wednesday, August 29, 2007
Thursday, August 23, 2007
Wednesday, August 22, 2007
Tuesday, August 21, 2007
Monday, August 20, 2007
مشاغل -واکسی


فکر می کنید در طول روز چند بار موقعیتی اینگونه برای این شخص پیش بیاید که بتواند اینطور، دست به کمر از بالا به کسی نگاه کند. بعید میدانم وقت برای واکس زدن کفشها نداشته باشد . موضوع هم فقط واکس کفش نیست . واکسی علاوه بر برق انداختن کفش، خدمات بیشتری هم به مشتری ارایه میکند. برق کفش به همراه کلی احساس خوب . حس آرامش ، ارضا شدن تمایل به برتربودن، خوشبخت بودن، سلطه داشتن و نمایش قدرت .واکسی ها اکثرشان همین وضعیت را دارند . یک سری جعبه ای داشتند که مشتری پایش را روی آن میگذاشت . این نوع دیگر محشر بود . مشتری در بالا و کاملا مسلط . انگار که طرف سوار واکسی شده باشد. واکسی ها اکثرن قیافه درب و داغانی دارند .در گرما وسرما و زیر باران.اکثر مشتری ها این فکر را دارند که کفش مان را بدهیم واکس بزند . کمکی هم به او شود. ((دمش گرم که حداقل دنبال دزدی نرفته . یه لقمه نون حلال در میاره)البته واکسی لوکس هم داریم که همین استفاده از واکسی های خوش پوش تلفنی هم یک سری لذت روانی دیگر دارد . کسی که میخواهد متفاوت بودن و برتری اش را به رخ بکشد،می تواند از این نوع اش استفاده کند. گدایی را من جزو مشاغل خدماتی میدانم . پنجاه تومن به گدا میدهید .با پنجاه تومن چکار میشود کرد؟آدامس هم نمی دهند . تازه لذت آدامس جویدن کجا و حس معامله با خدا کجا ؟ با پنجاه تومن شما کلی حس خوب پیدا می کنید.صدقه داده اید . از هفتاد نوع بدی و بلا محفوظید . کدام بیمه با چنین هزینه ای این آرامش رابه شما ارزانی میدارد . سرمایه گذاری هم هست . اسکناس پاره مچاله ای که راننده ازشما قبول نکرده می اندازید جلوی پیرزن . این انداختن خودش نکته مهمی ست . و در عوض شیرین ترین رویا را دارید . بهشت .
گدا های نشسته و دراز کش نسبت به ایستاده ها ارجحیت دارند. هرچه بیچارگی آنها بیشتر . فاصله بین ما و آنها بیشتر ودر نتیجه برتری ما بیشتر . فقط حضور گدایان در شهر ودیده شدن شان هم به عده ای احساس خوبی میدهد. آنهایی که خدا را شکر میکنند که مثل اینها نشده اند.با اینکه این که بوده و چطور شده به این روز افتاده . اینکه این بچه گناهش چه بوده که سرنوشت اش این شده کاری نداریم.با پرتاب پنجاه تومان آرامش وجدان پیدا می کنیم.به اندازه توان مان کمک کرده ایم و خداوند هم بیش از این بر عهده ما نگذاشته. دیگر نیازی نیست به چیزهای سختی مثل انحصار سرمایه و سیستم تامین اجتماعی و ...فکر کنید .
گدا های نشسته و دراز کش نسبت به ایستاده ها ارجحیت دارند. هرچه بیچارگی آنها بیشتر . فاصله بین ما و آنها بیشتر ودر نتیجه برتری ما بیشتر . فقط حضور گدایان در شهر ودیده شدن شان هم به عده ای احساس خوبی میدهد. آنهایی که خدا را شکر میکنند که مثل اینها نشده اند.با اینکه این که بوده و چطور شده به این روز افتاده . اینکه این بچه گناهش چه بوده که سرنوشت اش این شده کاری نداریم.با پرتاب پنجاه تومان آرامش وجدان پیدا می کنیم.به اندازه توان مان کمک کرده ایم و خداوند هم بیش از این بر عهده ما نگذاشته. دیگر نیازی نیست به چیزهای سختی مثل انحصار سرمایه و سیستم تامین اجتماعی و ...فکر کنید .
Labels: people, social documentary, مشاغل
روز زن
تقدیم به تمام زنانی که نمی خواهند اینگونه باشند که حکومت می خواهدالالخصوص ری رای خودمالبته من بیشتر منظورم حذف مغز از مانکن ها بودآنطور که ناقص العقل میدانند همانطور هم مانکن شان را می سازند هرچند در این مورد حکومت کاملا فراجنسیتی می اندیشد و عمل می کند با فکر کردن آقایان هم مشکل دارد
Labels: people
مانکن های ختنه شده بازار تهران
برهان شلوار
من نمیدونم چرا تا صحبت از آزادی میشه ملت یاد شلواراشون میوفتند.یک بار داشتیم در مورد آزادی سبک زندگی و پوشش و اینجور مسایل صحبت میکردیم. یکی گفت اگه یه نفر بره وسط خیابون شلوارش رو بکشه پایین اونوقت چی؟یک بار هم صحبت آزادی بیان و عقیده بود گفتم چرا اون حرفی رو که آدم تو خونه اش میزنه بیرون نتونه بزنه .جواب دادن که مگه تو هرچیزی که تو خونه می پوشی بیرون هم میتونی بپوشی؟همونطور که تو خونه پیزامه می پوشی و بیرون کت شلوار .یه سری حرفا هم هست که مال خونس و یه سری مال بیرون.من ناتوان بودم ازتوضیح اینکه بگم بابا این دو تا با هم فرق دارن و نمیشه با هم مقایسه بشن .اگر کسی هست که در باب مغالطات اطلاعاتی داره و میتونه این موضوع رو توضیح بده ازش خواهش میکنم به من هم یاد بده تا دفعه بعد بتونم از خودم دفاع کنم و کم نیارم
Labels: daily life
مشاغل -چرخی

وقتی خیلی خسته باشی در هر موقعیتی خوابت می بره
منظورم از خستگی ، خیلی خستگیه
Labels: daily life, people, social documentary, مشاغل
حکایت گوسفندی که می گریست
یه روز چند تا گوسفند رو پشت یه وانت دیدم یکیشون داشت گریه میکرد.
گفتم عزیزم چرا گریه میکنی؟
میخای بری جلو بشینی؟
گفت نه
گفتم گرسنه ای یونجه میخای ؟
گفت نه
گفتم جائیت ناراحته، اسیدوز کردی؟
گفت نه
گفتم موقع پشم چینی زخمیت کردن؟
گفت نه
گفتم پس چی شده چرا گریه میکنی؟
گفت مارو دارن می برن سلاخ خونه ولی هیچکدوم از اینا عین خیالشون هم نیست
Labels: شعروداستان
خواب بزرگان
گفتگوهای اوریانا فالاچی با محمدرضا شاه صفحه
153با وجود این من بکلی هم تنها نیستم زیرا نیرویی که دیگران نمی بینند مرا همراهی می کند یک نیروی عرفانی وانگهی من پیامهایی دریافت می کنم پیامهای مذهبی من خیلی مذهبی هستم به خدا باور دارم و همواره گفته ام که اگر هم خدا وجود نمی داشت باید اختراعش می کردیم واقعا این آدمهای بدبختی که خدا ندارند مراسخت متاثر می کنند. نمی توان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی می کنم از زمانی که الهاماتی به من شد .فالاچی: الهامات اعلیحضرت؟شاه: بله الهامات تجلیاتفالاچی: از که از چه؟شاه: از پیامبران آه تعجب می کنم که نمی دانستید همه می دانند که الهاماتی به من شده است من حتی این را در زندگینامه ام نوشته ام. در کورکی دوبار به من الهام شده است. یکبار در پنج سالگی و بار دوم در شش سالگی در نخستین بار من حضرت قائم را دیدم که بنابر مذهب ما غایب شده است تا روزی بازگردد و جهان را نجات دهد در آن روز من دچار یک حادثه شدم وو روی یک صخره افتادم و این او بود که مرا نجات داد او خود را میان من و صخره جا داد من این را می دانم زیرا اورا دیده ام نه در رویا در واقعیت واقعیت مادی می فهمید؟ من اورا دیدم همین . کسی که همراهم بود اورا ندید و کسی جز من نمی بایستی اورا ببیند زیرا آه می ترسم منظورم را درک نکنید.فالاچی: نه منظورتان را درک نمی کنم ما گفتگوی خود را خیلی خوب آغاز کرده بودیم اما حالا قضیه این الهامات و تجلیات برا یمن چندان روشن نیست.شاه: برای اینکه شما حرف مرا باور نمی کنید .به خدا ایمان ندارید. مرا هم باور نمی کنید. کسانی که ایمان ندارند زیادند. حتی پدرم هم باور نداشت. او هرگز باور نکرد و همواره به ریشخند می گرفت وانگهی غالبا با وجود احترامات لازمه از من می پرسند که آیا هرگز شک نکرده ام که این یک وهم و خیال بوده است یک وهم و خیال دوران بچگی؟ و من همواره پاسخ می دهم نه نه برای این که من به خدا ایمان دارم و معتقدم که خدا مرا برای انجام ماموریتی برگزیده است . الهامات من معجزه هایی بودند که کشور را نجات دادند سلطنت من کشور را نجات داده زیرا خدا به من نزدیک بوده است می خواهم این رابگویم این درست نیست که همه کارهای بزرگی را که برا ی ایران انجام داده ام به خودم نسبت دهم قبول کنیم که می توانم این کار را بکنم اما نمی خواهم زیرا می دانم که کسی پشتیبان من بوده است .خدا می فهمید؟فالاچی: نه اما آیا این الهاماتفقط در دوران کودکی روی داده اند یا در بزرگی هم؟شاه: گفتم که فقط در کودکی در بزرگی هرگز بلکه منحصرا رویاهایی دست داده است. در فواصل یک یا دو سال و حتی هفت یا هشت سال مثلا یک بار من در فاصله پانزده سال دو رویا داشته ام.فالاچی: چه رویاهایی ؟شاه: رویاهایی مذهبی مبتنی بر عرفان رویاهایی که ضمن آنها می دیدم که دو سه ماه دیگر چه چیزی روی خواهد داد و دقیقا دو سه ماه بعد روی دادند اما نمی توانم موضوع آنها را برایتان بگویم تنها به شخص خودم مربوط نبودند به مسایل داخلی کشور مربوط بودند و لذا باید اسرار مملکتی به شمار آیند.خاطرات اعتماد السلطنه صفحه 465شنبه غره ربیع الاول- شکر خدا که ماه صفر تمام شد. صبح خدمت شاه رسیدم .خیلی متغیر بودند که دیروز من در رکاب نبودم. خوابی دیده بودند که حالت انگلیس بد است. صبح که تلگراف اغتشاش ایرلاند رسیده بود از معجزات خودشان تصور
میفرمودند. چون پادشاه حس امامت و نبوت دارند باید معجزه هم میفرمایند
*******
گویا خواب بزرگان واحمق فرض کردن ملت مسبوق به سابقه بوده و مختص به زمان حال نمی شود الان خواب ام می آید بررسی دلایل اختراع خدا را می گذارم برای دفعه بعد
Labels: social documentary
زن مردم مونده لای در

عکس خروس نگهبان-مرغان اسیر
از مهدی ملکی
من که باید برم دنبال گندم و خربزه کاشتن –هردوشون نون داره- ولی اگه به کار یا رشته تحصیلی کسی مربوط میشه این عبارت زن مردم با اون کسره مالکیت اش خیلی جای کار داره . حالا جامعه شناس روان شناس مطالعات زنان فلسفه دان از این قبیل اگه هستید یه مطالعه ای روی این مسئله انجام بدید
یکبار تو راه ورامین سوار این مینی بوس های بنز سقف کوتاه بودم پر پر بود یه خانمی میخاست از ردیف آخر بیاد جلو پیاده بشه وسط هم که دو ردیف ادم واستاده بودن اصلن را نبود
خانومه برگشت گفت برید کنار مگه نمی بینید زن مردم میخاد رد بشه
خیلی جالب بود خانومه خودش رو بعنوان مایملک آقاشون که ممکنه تحت فشار ازدحام جمعیت آسیب ببینه معرفی میکرد و بشدت در حفظ منافع همسر کوشا بود
مثلن نمی گفت برید کنار میخام رد شم یا اجازه بدید رد شم یا از این حرفا
امروز هم اتوبوس آذری –انقلاب خراب شده بود دود جمع شده بود تو قسمت زنونه راننده هم واسه اینکه زودتر برسه ترمینال و ماشین رو بخابونه واسه تعمیر گازش رو گرفته بود و باعجله میروند تو ایستگاه هم سریع درو میزد و راه میافتاد
خلاصه تو یکی از ایستگاهها هنوز یه خانومی پیاده نشده درو بست و دادو فریاد زنه رفت بالا و مردم هم هی میگفتن آقا درو بزن زن مردم مونده لای در
ما خونه مون طبقه پنجمه روبرویی یه خونه سه طبقه س که دو تا دختر عصرا میان بالا لب بوم میشینن با این روبرو که ساختمون ما باشه اس ام اس بازی میکنن هنوز کشف نکردم این طرف قضیه کی هست
به لطف شیشه رفلکس دو تا عکس گرفتم ولی بدلایل اخلاقی نمی تونم اینجا بزارم خودتون با تخیلتون صحنه رو بسازید
عصرا اون دو تا میان یکمی می چرخن بعد یکمی اشاره بازی بعد یکمی حرف و بعد اس ام اس بازی
تکنولوژی زندگی رو راحت کرده دیگه قدیما طرف سه چهار تا پشت بوم میرفت اونور نامه اش رو میذاشت زیر یه اجری تو درز دیواری جایی حالا دیگه راحت شده کارا
اوه راستی پریروزیا سر کوچه بچه ها بساط گل کوچیک راه انداخته بودن
قدیما که ما بازی میکردیم سه چهارتا تیم می شدیم پنج دقیقه دو گل بازی میکردیم هر تیمی که زودتر از پنج دقیقه دو تا گل میزد برنده بود اگه مساوی می شد میگفتیم اوت اخر توپ که از زمین بیرون میرفت میومدیم پنالتی میزدیم .
تو فاصله ای هم که بیرون بودیم و منتظر که بازی دو تیم دیگه تموم بشه بازی خودمون رو انالیز میکردیم و تو سرو کله همدیگه میزدیم
ولی اون روزی اونایی که بیرون بودن اروم کنار جدول نشسته بودن داشتن با موبایل فیلم پرنو نیگا میکردن
فردا هم قراره یه برنامه ای نشون بدن به نام به اسم دموکراسی از دست ندید
اعترافات اسفندیاری و تاج بخش
ولی بقول صمد آقا هیشکی نمی تونه مث ما اعتراف کنه
نقد نو هم به دلیل مشکلات مالی فعلن منتشر نمیشه تازه من عکس کارگری اجتماعی براشون برده بودم شانس رو می بینید توروخدا فکر کنم هفته دیگه که میرم شمال دریا اگه خشک نشه حتمن طوفانی بشه
اخرین شمارش ویژه نامه علی اشرف درویشیان بود
یه جایی نوشته بود
همه چیز از نازکی پاره میشه
ظلم از کلفتی
تفریح پیشنهادی
برید پارک طالقانی بعد از دایره دوم بشینید رو یه نیمکت
این پسر دخترا که میان برن ته پارک بهشون بگید
مواظب باشید اون ته مامور واستاده
آقا از هر پنج جفت چهارتاشون برمیگردن
ای حال میده ای میخندید
ولی کلن خیلی بدبختیما
هیچ بهش فکر کردین؟!
من که باید برم دنبال گندم و خربزه کاشتن –هردوشون نون داره- ولی اگه به کار یا رشته تحصیلی کسی مربوط میشه این عبارت زن مردم با اون کسره مالکیت اش خیلی جای کار داره . حالا جامعه شناس روان شناس مطالعات زنان فلسفه دان از این قبیل اگه هستید یه مطالعه ای روی این مسئله انجام بدید
یکبار تو راه ورامین سوار این مینی بوس های بنز سقف کوتاه بودم پر پر بود یه خانمی میخاست از ردیف آخر بیاد جلو پیاده بشه وسط هم که دو ردیف ادم واستاده بودن اصلن را نبود
خانومه برگشت گفت برید کنار مگه نمی بینید زن مردم میخاد رد بشه
خیلی جالب بود خانومه خودش رو بعنوان مایملک آقاشون که ممکنه تحت فشار ازدحام جمعیت آسیب ببینه معرفی میکرد و بشدت در حفظ منافع همسر کوشا بود
مثلن نمی گفت برید کنار میخام رد شم یا اجازه بدید رد شم یا از این حرفا
امروز هم اتوبوس آذری –انقلاب خراب شده بود دود جمع شده بود تو قسمت زنونه راننده هم واسه اینکه زودتر برسه ترمینال و ماشین رو بخابونه واسه تعمیر گازش رو گرفته بود و باعجله میروند تو ایستگاه هم سریع درو میزد و راه میافتاد
خلاصه تو یکی از ایستگاهها هنوز یه خانومی پیاده نشده درو بست و دادو فریاد زنه رفت بالا و مردم هم هی میگفتن آقا درو بزن زن مردم مونده لای در
ما خونه مون طبقه پنجمه روبرویی یه خونه سه طبقه س که دو تا دختر عصرا میان بالا لب بوم میشینن با این روبرو که ساختمون ما باشه اس ام اس بازی میکنن هنوز کشف نکردم این طرف قضیه کی هست
به لطف شیشه رفلکس دو تا عکس گرفتم ولی بدلایل اخلاقی نمی تونم اینجا بزارم خودتون با تخیلتون صحنه رو بسازید
عصرا اون دو تا میان یکمی می چرخن بعد یکمی اشاره بازی بعد یکمی حرف و بعد اس ام اس بازی
تکنولوژی زندگی رو راحت کرده دیگه قدیما طرف سه چهار تا پشت بوم میرفت اونور نامه اش رو میذاشت زیر یه اجری تو درز دیواری جایی حالا دیگه راحت شده کارا
اوه راستی پریروزیا سر کوچه بچه ها بساط گل کوچیک راه انداخته بودن
قدیما که ما بازی میکردیم سه چهارتا تیم می شدیم پنج دقیقه دو گل بازی میکردیم هر تیمی که زودتر از پنج دقیقه دو تا گل میزد برنده بود اگه مساوی می شد میگفتیم اوت اخر توپ که از زمین بیرون میرفت میومدیم پنالتی میزدیم .
تو فاصله ای هم که بیرون بودیم و منتظر که بازی دو تیم دیگه تموم بشه بازی خودمون رو انالیز میکردیم و تو سرو کله همدیگه میزدیم
ولی اون روزی اونایی که بیرون بودن اروم کنار جدول نشسته بودن داشتن با موبایل فیلم پرنو نیگا میکردن
فردا هم قراره یه برنامه ای نشون بدن به نام به اسم دموکراسی از دست ندید
اعترافات اسفندیاری و تاج بخش
ولی بقول صمد آقا هیشکی نمی تونه مث ما اعتراف کنه
نقد نو هم به دلیل مشکلات مالی فعلن منتشر نمیشه تازه من عکس کارگری اجتماعی براشون برده بودم شانس رو می بینید توروخدا فکر کنم هفته دیگه که میرم شمال دریا اگه خشک نشه حتمن طوفانی بشه
اخرین شمارش ویژه نامه علی اشرف درویشیان بود
یه جایی نوشته بود
همه چیز از نازکی پاره میشه
ظلم از کلفتی
تفریح پیشنهادی
برید پارک طالقانی بعد از دایره دوم بشینید رو یه نیمکت
این پسر دخترا که میان برن ته پارک بهشون بگید
مواظب باشید اون ته مامور واستاده
آقا از هر پنج جفت چهارتاشون برمیگردن
ای حال میده ای میخندید
ولی کلن خیلی بدبختیما
هیچ بهش فکر کردین؟!
Labels: daily life
عالیجناب نفخ کرده

نظر به استقبال امت همیشه در صحنه
داستان قسمت هفته آینده پربیننده ترین سریال تلویزیون
جواهری در قصر یا همان یانگوم
دراین قسمت عالیجناب دچار سوهاضمه می شود و کل دربار بسیج می شوند برای بهبودی ایشان
سکانسهای برگزیده
روز .داخلی .یکی از اتاقهای قصر
بانو سوچویی سراسیمه وارد می شود
بانو سوچویی: عالیجناب غذاشون رو نخوردن
بانوی اول آشپزخانه با چهره ای هراسان: وای عجب فاجعه ای ! ولیعهد هم سه دقیقه است شیرشان را خورده اند ولی هنوز آروغ نزده اند.
بانوی اول: باید مراتب را جهت تصمیم گیری در شورای عالی پزشکان سلطنتی مطرح کنیم.
روز. داخلی . شورای پزشکان سلطنتی
بانوی اول: بنظر شما چه باید کرد عالیجناب از صبح تابحال چیزی میل نفرموده اند.
پزشک هوشی مین1: من جوشانده گل سانگ رو توصیه می کنم.
پزشک مانو تسه دونگ : من پیشنهاد می کنم از طب سوزنی استفاده کنیم من شخصن حاضرم این وظیفه خطیر را برعهده بگیرم .
پزشک بروس لی: چطور؟ آیا شرایط جسمی عالیجناب مناسب این کار هست؟
پزشک مانو تسه دونگ: بله. بایک سوزن یک وجب بالاتر از ناف عالیجناب را سوراخ می کنیم بادشون خالی میشه و حالشون جا میاد
پزشک بروس لی : همکار محترم عنایت دارید که طب سوزنی اصلن مقوله دیگری است .با سوزن های خیلی ظریف نقاطی از سلسله اعصاب بدن را تحت تاثیر قرار می دهیم . این که شما می فرمایید سوند و پیچ گوشتی است و برای نفخ یونجه گاو وگوسفند بکار می رود.2
پزشک مانو تسه دونگ: آها !
پزشک جکی چان: من از اول مخالف حضور فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد در شورای پزشکان سلطنتی بودم.
پزشک هوشی مین یواشکی چیزی در گوش پزشک جکی چان زمزمه می کند.
پزشک چان چی: اجازه بدید ببینیم یانگوم چه نظری داره.
پزشکیار یانگوم: من جوشانده ای از کوبیده ریشه بید را پیشنهاد می کنم.
عالیجناب داروی یانگوم را میل می فرمایند و حالشان خوب می شود.
این قسمت سریال تمام می شود.
البته کارگردان برا یکنواخت نشدن سریال از چند داستان فرعی هم استفاده کرده است مثل عشق افسر گارد سلطنتی به یانگوم ،که بدلایلی که از ما بهتران می دانند حذف می شود و تماشاگر ایرانی تنها اجازه دارد ماجرای گاز معده عالیجناب ،زاییدن زن عالیجناب، غذانخوردن مادر عالیجناب ،یا بی اشتهایی عالیجناب را دنبال کند .
1. ببخشید دیگه من اسم چینی کم آوردم هرچی بلد بودم استفاده کردم2. متاسقانه در دربارهای طاغوتی شایسته سالاری رعایت نمی شود وزیر بلاد خارجه پزشک اطفال وزیر جنگ مهندس دامپروری و ... هستند پزشکهوشی مین هم به پزشک جکی چان یاد آوری کردن که پزشک مائو خواهر زاده وزیر دربار هستند. البته تمام این افراد از چاکران عالیجناب و کاملا متعهد به ایشان هستند
دراین قسمت عالیجناب دچار سوهاضمه می شود و کل دربار بسیج می شوند برای بهبودی ایشان
سکانسهای برگزیده
روز .داخلی .یکی از اتاقهای قصر
بانو سوچویی سراسیمه وارد می شود
بانو سوچویی: عالیجناب غذاشون رو نخوردن
بانوی اول آشپزخانه با چهره ای هراسان: وای عجب فاجعه ای ! ولیعهد هم سه دقیقه است شیرشان را خورده اند ولی هنوز آروغ نزده اند.
بانوی اول: باید مراتب را جهت تصمیم گیری در شورای عالی پزشکان سلطنتی مطرح کنیم.
روز. داخلی . شورای پزشکان سلطنتی
بانوی اول: بنظر شما چه باید کرد عالیجناب از صبح تابحال چیزی میل نفرموده اند.
پزشک هوشی مین1: من جوشانده گل سانگ رو توصیه می کنم.
پزشک مانو تسه دونگ : من پیشنهاد می کنم از طب سوزنی استفاده کنیم من شخصن حاضرم این وظیفه خطیر را برعهده بگیرم .
پزشک بروس لی: چطور؟ آیا شرایط جسمی عالیجناب مناسب این کار هست؟
پزشک مانو تسه دونگ: بله. بایک سوزن یک وجب بالاتر از ناف عالیجناب را سوراخ می کنیم بادشون خالی میشه و حالشون جا میاد
پزشک بروس لی : همکار محترم عنایت دارید که طب سوزنی اصلن مقوله دیگری است .با سوزن های خیلی ظریف نقاطی از سلسله اعصاب بدن را تحت تاثیر قرار می دهیم . این که شما می فرمایید سوند و پیچ گوشتی است و برای نفخ یونجه گاو وگوسفند بکار می رود.2
پزشک مانو تسه دونگ: آها !
پزشک جکی چان: من از اول مخالف حضور فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد در شورای پزشکان سلطنتی بودم.
پزشک هوشی مین یواشکی چیزی در گوش پزشک جکی چان زمزمه می کند.
پزشک چان چی: اجازه بدید ببینیم یانگوم چه نظری داره.
پزشکیار یانگوم: من جوشانده ای از کوبیده ریشه بید را پیشنهاد می کنم.
عالیجناب داروی یانگوم را میل می فرمایند و حالشان خوب می شود.
این قسمت سریال تمام می شود.
البته کارگردان برا یکنواخت نشدن سریال از چند داستان فرعی هم استفاده کرده است مثل عشق افسر گارد سلطنتی به یانگوم ،که بدلایلی که از ما بهتران می دانند حذف می شود و تماشاگر ایرانی تنها اجازه دارد ماجرای گاز معده عالیجناب ،زاییدن زن عالیجناب، غذانخوردن مادر عالیجناب ،یا بی اشتهایی عالیجناب را دنبال کند .
1. ببخشید دیگه من اسم چینی کم آوردم هرچی بلد بودم استفاده کردم2. متاسقانه در دربارهای طاغوتی شایسته سالاری رعایت نمی شود وزیر بلاد خارجه پزشک اطفال وزیر جنگ مهندس دامپروری و ... هستند پزشکهوشی مین هم به پزشک جکی چان یاد آوری کردن که پزشک مائو خواهر زاده وزیر دربار هستند. البته تمام این افراد از چاکران عالیجناب و کاملا متعهد به ایشان هستند
Labels: شعروداستان














